۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

دو قسمت شدم. مثل خرگوشی شدم که مار به چشماش نگاه میکنه و مسخ میشه. نمیتونم خودمو از این جریان بیرون بکشم. چطوری آخه. همه جا با همیم همیشه هست , همه کار برای هم میکنیم. همه کار. کافیه اون یکی اراده کنه. ولی وقتی صحبتش میشه که آیا با همیم ما رو وحشت بر می داره و جا خالی میکنیم. شاید چون این رسمن با هم بودن ما رو به اینجا کشوند. من الان انتظار در یه حد خاصی دارم.چیزاییش که اذیتم میکنه رو با این فکر که ما تا آخر عمر با هم نمیمونیم تحمل میکنیم. فشار خانواده ها رو دوشمون نیست, ما که با هم نمیمونیم چرا باید اونا بدونن ما چه میکنیم. اما همین با هم نبودن گاهی درد داره. ترس اینکه هم رو از دست بدیم, که یکی زودتر بره. با هم بودن نتوانیم بی هم بودن نتوانیم.

بی ربط : بعد از یه هفته گشتن ماشین خریدم.امروز از ساعت 12 تا 6 درگیر گشت زدن و امتحان ماشین و بستن قرارداد بودیم. هفته بعد میگیرمش. هیوندای همون که میخواستم. 


۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

bin hin und her gerissen

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

از کار که اومدم با خودم فکر کردم چقدر امروز انرژی دارم. یه تماس تلفنی کافی بود که دوباره احساس خستگی عمیق به سراغم بیاد.

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

احساس خلاء عجیبی دارم.

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

تشکر میکنم از تموم آقایان روشنفکری که در سینماهایی که درشون به روی زنان بسته شده فوتبال میبینن, حالم میکنن و آدرسشون رو تو وبلاگشون هم میذارن. مرسی صد بار مرسی

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

با خودمم نمیتونم صادق باشم. فکر میکنم سبک سنگین میکنم. غرورم جریحه دار میشه. از اینکه من جزء زندگیشم که وجود دارم و ندارم بهم بر میخوره. از اینکه نمیخواد من خانواده اش رو ببینم بهم بر میخوره. فقط دلم میخواد بگه, پیشنهاد کنه و من بگم نمیخوام نه موردی نداره و ...
شدیم دوتا آدم که کم و زیاد داریم همدیگه رو عذاب میدیم. ترس داریم که نکنه اون یکی با کسی آشنا شه. در عین حال نمیخوایم با هم بمونیم. همو دوست داریم ولی با هم هم نمیتونیم. دلمون واسه هم تنگ میشه اما حواسمون هم هست که زیاده روی نکنیم.

 رابطه سختیه. تو اسمون و هوا. تو ذهنم بهش میگم که چی فکر میکنم. که تموم کنیم. اما به مرحله عمل نمیرسه این گفتگو ها.
نمیدونم. گوگیجه گرفتم.

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

وقتی یک روز ازش بی خبرم بیتابم. وقتی زیاد از خودش خبر میده بی تفاوتم. با همیم آرومم. روز بعدش خالیم. تصور رابطه محکم برام غیر ممکنه . چه مرگمه نمیدونم.

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

تونس انقلاب یا...

اخبار تونس رو کما بیش دنبال میکنم. 
تونس کشوریه که در مقایسه با کشور های همسایه از نظر اقتصادی پیشرفتس. دیکتاتوری بوده.از فقر یا مشکلاتی که مردم داشتن بجز خفقان  تو اخبار نمیشنوم . 
بچه های تونسی رو خیلی زیاد تو آلمان دیدم. به خصوص جایی که من هستم گویا با تونس تبادل دانشجو داره. بچه های تونسی که من شناختم از بدی کشورشون چیزی نمیگفتن. زیاد مذهبی نبودن و این احساس رو به من میدادن که تو کشورشون خوشبختن. اینکه آلمان به این راحتی قبولشون میکنه یا میکرد و اینکه خیلی از اونا بعد از تموم شدن درسشون برمیگردن یا برمیگشتن برای من علامتی از یک جامعه به نسبت مرفه بود. اینا همه برداشت منه نه حتمن واقعیت. شاید برداشتم کامل غلطه. 
امروز خوندم که برای اولین بار بعد از سالها از تلویزیون تونس اذان پخش  شده.
شاید ذهنم خراب و سیاست زدس اما پارالل میبینم با "انقلاب "ایران. پیروزی سریع، مذهب،...
امیدوارم یک بار هم که شده قدرتهای حکم بر سیاست دنیا سودشون در خوشبختی ملتی باشه.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

دلم هواتو کرده دیوونه... کاش الان بودی همونجوری,نصف ونیمه

نمیدونم اعصاب من مشکل  داره یا شرایط سخته. از اون روزاس که دنبال یه چیزی میگردم که آرومم کنه و پیدا نمیکنم. خستم خیلی ,از دویدن  یا سکون نمیدونم .ولی دورم پره از آدمای مشکل دار, رابطه های  مشکل دار خودم هم یکی از اونا .مفری نیست. دلم کسی رو میخواد باهاش حرف بزنم ، بهم آرامش بده. شاید کمکم کنه .
میدونم حالا اونو چرا میخوام. برای لحظاتی  مثل الان. گرچه اونم به ندرت بهم آرامش میده .
رابطه مشکل دار، محبط مشکل دار، اه ...
آرامش ...

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

خیلی خستم ازت.از بزدلیت بیشتر از هرچی. مثل اون دفعه نمیگم که رفتم میرم  بی خبر..

مرگی دیگر

میدونم که تعریف از خانواده پهلوی بده، زشته،اخه ، هر وقت که با احتیاط از شاه حرف میزنم باید ی راه فرار هم باز بزارم که "آزادگان"،"انقلابیها"، "چپها"، منو نکشن. چرا اینا رو مینویسم ؟ شاید این همون درس. عادت شده در باز گذاشتن.
فقط میخواستم بگم متاسف شدم. همین. با پادشاهی مخالفم اما اگه قرار بود این بشه سرنوشتمون کاش هنوز ایران پادشاهی بود.که در اون صورت دو نفر به اضافه میلیونها جوون و پیر این مملکت هنوز زنده بودن. و  شاید خوشبخت بودن. شاید. حیف...

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

سال هم نو شد . 
ازم پرسید چه کردبن ، کی بود گفتم جای سیا مانی بود تو هم نبودی . همه چیز دیگه مثه  پارسال بود.نگفتم که احساسم یک دنیای دیگه بود، که جا ت خالی بود. 
برای تغییر سال رفتیم بیرون. آتیش بازی. بعد از ۱۲ زنگ زد تبریک گفت. خونه که رسیدم زنگ زد بیا بیرون همو ببینیم. یواشکی. انگار نه انگار که ما زمانی با هم بودیم. صادق باشم منم دلم نمیخواد همه بدونن که ما دوباره "با همیم".
با هم قدم زدیم . بعد از بیشتر از یک سال به جنگلمون رفتیم.
نمیدونم چرا اما عوض شده. کارش مثه روزی اول شده کمی هم بعضی وقتا شدیدتر. شاید از رفتن و برنگشتن من میترسه. نمیدونم.
دیشب با هم بودیم. اینجا بود. شب آرومی بود. اما ته دل من سایه ای گرفته که نمیره. احساسم خوب نیست. اصلن. احساس معشوقه بودن دارم . مسخرس . ولی هر چقدرحرارت تو رابطه باشه اما این واقعیته که ما رسمن دیگه با هم نیستیم. و این همه شیرینی ها رو با تلخی توام میکنه.

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

مستی واقعن دیگه درد منو دوانمیکنه. دلم یاری میخواد که ور دلم باشه.تلفنتو میخوام چکار... یاد پارسال به خیر روی اون پل چقدر خوشحال بودیم گرچه همه چیز آروم نبود.

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

گند بزنم به این زندگی

این روزا روزای خستگین. خستگی روحی و بی حالی جسمی. روزای ندونستن و نتونستن. سر درگمی. دنیای درونیم پره, پر پر. پر از جنگ. پر گله. پر ناتوانی و ناامیدی. کاش میشد همه چیز رو ول کرد و بدون ترس ها به همه یه گور بابای همتون گفت و به سبک فیلما تفی انداخت و پشت کرد و رفت...تف به همتون گور باباتون. آشغالا... آخیش...
دیشب بتمن جدید و دیدم. خوب بود. الان بیشتر از خوب بود از من بیرون نمیاد.
گور بابای زندگی. گور بابای همه چیز. تف به این روز مرگی نکبتی. تف به منی که باید تحمل کنم به خاطر بودنم. خو ش به حال هیت لجر...

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

قسمت

هر بار که میریم ویدیو کلو پ یه چرخی میزنیم ,فیلما رو بالا و پایین میکنیم, قفسه فیلمای جدید و یه ده باری نگاه میکنیم و بعد از صد باری اینور اونور کردن یه فیلم برمیداریم که بعضی وقتها هم به قول آلمانی ها میشه "چنگ زدن تو خلا". مثل فیلم شیطان پرادا میپوشه. ده بار تا حالا ممنتو رو نگاه کردیم و گفتیم خیلی وبلاگا راجع بهش خوب نوشتن امتیازش هم تو فلان صفحه بالای هشته... اما بذاریمش یه بار دیگه بگیریم. امروز در راه برگشتن به خونه با عزم جزم که ممنتو رو بگیریم رفتیم ویدیو کلوب با تصور اینکه تا 12 بازه. حساب اشتباه بود. ساعت 10 بسته بود. خلاصه با دماغ سوخته برگشتیم خونه. مجله تلویزیون رو باز کردم. با اه و اوه که بابا امشب هم که هیچی نداره داشتم محله رو میبستم که چشمم اون پایینا به چیزی افتاد. امشب ساعت 1 ممنتو پخش میشه... خدایا مرسی که به فکر جیب و آرزوهای بنده هات هستی. در ضمن من آرزوهای دیگه ای هم دارما...

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

غرب زدگی

این نوشته در وبلاگ لابیرنت انگیزه ای شد برای نوشتن این مطلب که در اصل کامنتی بود برای پست دکتر شیر محمدی:
اغلب انتقاد میشه از اینوری ها که وطن رو فراموش میکنن و خودشونو گم کردن و... مصاحبه کامران و هومن هم که خودشونو کانادایی معرفی کردن باعث کلی سروصدا شد.دو سه نکته رو میخواستم بگم.
کسی که اینور بزرگ شده نباید زیاد ازش انتظار داشت که فارسی رو خوب حرف بزنه. خانواده باید واقعن انرژی بذاره که فارسی بچه ها خوب از آب دربیاد که اغلب هم نمیذاره به علت کمی وقت یا بی تفاوتی و تعدادی هم خارجی شدن زیادی. ایرانی های ساکن ایران این مسئله رو نمیتونن ببخشن و بپذیرن که کسی اینور فارسی خوب حرف نزنه یا وسطش لغت بیگانه بپرونه. این به این علته که اونا شرایط زندگی خارج از کشور رو نمیشناسن و نمیدونن اینجا آدم تحت تاثیر چه فاکتورهای محیطیه. من خودم بعد از 11 سال با وجود اینکه دوستای ایرانی دارم رمانها و کتاب های فارسی هم میخونم و در مجموع از فرهنگ ایرانی دور نیستم میدونم که فارسیم پس رفته و اگه بخوام بدون آلمانی پروندن حرف بزنم برام کمی مشکله و این به غرب زدگی ربط نداره.از صبح تا شب آدم به زبون دیگه ای حرف میزنه. مهارت فارسی آدم کم میشه. بگذریم از کسانی که دو تا لغت خارجی بلدن و اصرار دارن همونم وسط فارسیشون بپرونن که بگن ما هم بله, که البته زیاد نیستن ولی همه جا آدمایی هستن که علاقه به خودنمایی دارن به هر شکلش.
از این بگذریم در مورد اون دوتا خواننده محترم در جایی که ایرانی بودن با تروریست بودن برابره و ایرانی های عادی پرژن هستند و نه ایرانی انتظاری نمیره که این دو تا جوون قصاص گناه نکرده رو تحمل کنن.اونا هم میخوان مثل خیلی کسای دیگه پیشرفت کنن. با یدک کشیدن ملیت ایرانی پیشرفت تو این زمینه مشکله, خیلی زیاد.
یه چیزی در آخر ما ایرانی ها ملت بی افتخاری شدیم که با چسبوندن خودمون به هر کسی که پاش به ایران رسیده و یادآوری تاریخمون میخوایم واسه خودمون افتخار جمع کنیم. تلخه اما انوشه انصاری افتخاری برای ایران نیست بلکه نشوندهنده جامعه مستعدی مثل امریکاست. انوشه انصاری رو یک کشور پیشرفته به اینجا رسونده. ایرانی بودنش چیزی یجز یه تصادف نیست اما پیشرفتش تصادفی نیست.
قصد پایین آوردن خودمون رو به عنوان یک ملت ندارم اشتباه نشه. ولی قضاوت های غیر منصفانه زیاد میشنوم. پایه قضاوت شناخته.

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

به همین سادگی...

اولش فکر کردم یه شوخی اینترنتی مسخره اس. مگه میشه... شد, به همین سادگی. رفت, به همین سرعت...

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

در بروژ

با اینکه در ماموریت قبلی همه چیز طبق نقشه پیش نرفته, اما تعطیلات و مسافرت حق مسلم ری (کالین فرل) وکن (برندان کالیسن) است. ولی چرا در بروژ؟
دراین شهر قدیمی این دو آدم کش حرفه ای روزها بی صبرانه منتظر خبری از رئیسشان هری(رالف فینس) میمانند. این انتظار بدون ماجرا نیست. در حالیکه کن در پی شناخت این شهر قرون وسطاییست, ری بنا به عادت دراین شهرهم پی دردسر میگردد, با توریست ها کتک کاری و دعوا میکند, جشن میگیرد و با دختر خوشگل شهر رابطه برقرار میکند. طبیعی است که دوست پسرسابق دخترک از این جریان راضی نیست.....
In Bruges محصول سال 2008 هستش. 15 دقیقه اول فیلم کمی خسته کننده اس اما بعد از اون فیلمی رو میبینین پر از فراز و نشیب. فیلم از طرفی صحنه های بسیار خشن و از طرف دیگه لحظه های کمیک بسیار خوبی داره. ژانراون کمدیه و واقعن میتونم بگم یکی از بهترین کمدی هایی بوده که این اواخر دیدم. در بروژ فیلم عجیبیه. تو کمتر فیلمی خشونت و احساس و طنز با هم اینطوری مخلوط شدن. مثل یه غذاییه با یه ترکیب جدید که برای اولین باره میخوری و با اینکه مزه اش شیرینه مزه های تلخ و ترش رو هم احساس میکنی و آخر میگی به این مدلیشم باحاله ها. فیلم انگلیسیه و شاید همین باعث میشه که دست خوردگی فیلمهای صددرصد هالیوودی رو نداشته باشه.
از بازیها بگم. طبق معمول فیلمهای اینوری خوبن. کالین فرل رو من کلن دوست ندارم و به نظر من با اینکه بازیش مثل همیشه خوب بود اما در مقابل دو هنرپیشه اصلی دیگه فیلم نمودی نداشت. بخصوص رالف فینس که تو هر فیلم در هر زمینه ای از بیمار انگلیسی گرفته تا هری پاتر مهر خودش رو تو فیلم میزنه. در نیمه دوم فیلم که رالف فینس فعالانه وارد میشه صحنه های کمدی بسیار خوب هستن.
رنکینگ 8 به حق به فیلم داده شده. بازم میگم در بروژ فیلم متفاوتیه که ارزش دیدن رو داره. فقط اگه دل نازکین در یکی دو صحنه چشما رو ببندین و در بقیه فیلم حسابی بخندین.

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

روزمرگی

تو قطار نشستم. ساک خریدم بین پاهامه, کیف بزرگ سیاهم روپامه. سرم رو کتابم -مانسفیلد پارک-خمه و دارم با فانی از روی نیمکتم تو جنگلی در انگلستان به اطرافم نگاه میکنم. میرسم به ایستگاهی که باید پیاده شم. کتابمو سریع میبندم میذارم تو کیفم, کیفم رو میندازم رو شونم و ساک خریدو به دست میگیرم و بلند میشم. چشم میفته به عکسم تو شیشه قطار. یعنی این منم؟

 
-